گرگ بيابان

 
بی خانمان
نویسنده : احمد - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٠
 

در آغوشت می کشم، بی پروا، بی بهانه

               و تو چه ساده می گریزی.

                              ***

بی صدا می آیی که صدا را دشمنی.

فریاد می کشی که سکوت را مرهمی.

و زبانه می کشی آتش سرد را

                                           آبی.

سرخ می درخشی

                           و ملال را به رقص بدرقه می کنی.

                              ***

خیال را خانه ات کردم.

                              ***

خنجر غروب اما

                     دریده افسار است.

افسوس

             خانه ات از پایبست ویران است.

 

                                                                                  ٩٠/٣/١٣


 
comment نظرات ()
 
 
رویای پرواز
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩
 

حالم خوب نیس اصلا. میخوام بنویسم. بذار یه داستان بگم. از اون جونوری که فکر کرد پیله به دور خودش بتنه میشه پروانه. اونوقت میتونه پرواز کنه. اون فکر میکرد داشتن بال کافیه. اما افسوس که نه بلد بود تار بتنه و نه میتونست از کسی کمک بگیره. تنها چیزی که داشت، رویاش بود. رویایی که فقط یه صحنه داشت....

رویای پرواز


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
 

نمیدونم چرا هر وقت میخوام بنویسم، اینجوری میشم. یعنی درست لحظه ای که میخوام شروع به نوشتن کنم یه حس انزجار بهم دست میده و هر چی که میخواستم بگم، یادم میره. از همه چیز متنفر میشم. از افکارم و از اینکه چقدر کوچکم! از اینکه چرا بهتر از این نیستم و اینکه دارم با بازی کردن، عمرمو طلف میکنم. بازی با زندگی. دلم میخواد ریشخندش کنم. دلم میخواد که یکم آزادتر باشم. اما نمیتونم.

نمیدونم دلم چی میخواد. شاید بهتر باشه که من نباشم. بعضی وقتا فکر میکنم که ناقص الخلقه هستم!! ناتوان. از ضعیف بودن بیزارم! وای چقدر سرم گیج میره!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : احمد - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۸
 

سلام به این همه تلخی! تلخی هایی که به کام شیرینت رحم نمیکنند و انگار عمدا کسی آنها را میفرستد تا تو را واژگون سازد!

کاش میشد که این نامه ای عاشقانه باشد!  کاش میشد! اما توانش نیست که عاشقانه بیاندیشم و یا عاشقانه بنویسم. فقط میتوان دیوانه وار به پستو های ویرانه این زندگی سرک بکشم و در هوای نمناک و پر تعفن آن نفسی تازه کنم. سینه ام را از عطر مطبوع این لجن زار انباشته کنم و برای روزهای آتی انرژی مضاعف بگیرم! نمیتوان عاشقانه بنویسم چون استانداردهای(!) یک عاشق را ندارم! مرا ببخش که در زندگی تنهایم. مرا ببخش که هیچ ندارم جز این دستانی که روی کیبورد (چه واژه نا متناسبی!) میلغزد. جز این چشمهایی که علاوه بر انتظار رسیدنت، گاهی خیره خیره به این سطور مریض مینگرد! مرا ببخش چون نمیتوانم شادی آفرین باشم. چون صدای خنده من در ته این چاه، همچو نعره درندگان به گوش تو می رسد. راست بگو طنین هق هقم را چگونه میشنوی؟!! لعنت بر اینهمه تلخی!


 
comment نظرات ()
 
 
مدیریت مطالب!!
نویسنده : احمد - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸
 

1- اینجا با اینکه شب هست، اما هوا روشنه! نپرس چجوری که جواب نخواهم داد. آخه یه چیز به این واضحی که توضیح نمیخواد! تازه داره بارون هم میاد.

2- بارون چیز عجیبی نیست! بقیه چیزایی که شبیه بارون نیستن عجیبن!!  بارون مثل صبح زوده.

3- یک بار برای همیشه ... نمیشه کاری به این خوبی رو انجام داد. راه رفتن زیر بارونو میگم! عاشق نابینا باش. اگه ببینی که عاشق نمیشی! مثلا من چون تورو نمیدیدم داشتم عاشق میشدم! نظر شما چیست؟!

4- آخرین نظرات خوانندگان به ارسال مطلب جدید مرتبط هست! وقتی هوا بارونیه، آخه کی آخرین نظراتشو میگه؟ وقتی بشینی رو این نیمکت توی بالکن و صدای بارون توی شب گوشتو پر کنه، یواش یواش سرما از پوستت رد میشه. یه فین میکشی و اونوقت فرار میکنی و میری تو خونه. پیش خودت فکر میکنی چه خوبه که مجبور نیستی دیگه بیرون بمونی!! تو این شرایط دیگه کی مطلب جدید ارسال میکنه؟!

5- ایجاد صفحه جدید نمیخواد که. هنوز این صفحه اونقدرا خیس نشده که بخوای بری تو یه صفحه جدید. حالا مثلا اونجا چی هستش که اینجا نیست؟!

6- مدیریت مطالب موجود زیاد کار سختی نیست. آخه مطلبی موجود نیستش! صد بار صدات زدم که اونوری نری. اما رفتی اونوری و الانم شب شده. وقتی خوب فکر میکنم، میبینم گم شدن تو تنها مطلب موجوده!

7- آسفالت خیابون که نو میشه، ماشینا راحتتر رد میشن. مثل ایجاد یه صفحه جدید میمونه! اینجوری هم مطالب راحتتر رد میشن. حالا وقتی مطلبی برای رد شدن نیست، چرا باید با مدیریت صفحات موجود، وقتتو تلف کنی؟!

8- نقد آنلاین اگه نداری، به سلامت!

 


 
comment نظرات ()
 
 
من هم یک روز عاشق میشوم است!
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸
 

من هم یک روز عاشق میشوم است!

١- من هم وقتی بزرگ شدم یه عشق پیدا میکنم. هر وقت از این اتاق تاریک خلاص بشم. منم یه روز با ریتم آهنگ پیچ و تاب میخورم. میدونی اونروز دیگه عضلاتم اینقدر گرفته نیستند. مفصلام راحت حرکت میکنند.

٢- یه روز که آسمون صافه، شاید از اینجا زدم بیرون. روزایی که ابریه رو دوست دارم. برای همین یه همچین روزی نمیتونم فرار کنم. اگه اینکارو بکنم، دلم برای اینجا تنگ میشه. من نمیخوام حتی دلم برا اینجا تنگ بشه.

٣- انگار هزار ساله از این جا هیچ آدمی رد نشده.

۴- میدونی صبحای زود رو خیلی دوست دارم. اون وقتی که هنوز هوا روشن نشده. دوست دارم اون موقع بیدار باشم. یه جور سکوت سرشار از زندگی در جریانه. جالبه که تو این لحظه اغلب یاد اعدامیایی می افتم که سحر اعدامشون میکنند. نمیدونم چرا همیشه این فکر میاد تو ذهنم. جایی که برای همه یه شروعه، باید برای این بابا پایان باشه!

۵- بفرما کنار برادر! اینجا صندلیه یه اعدامیه. روش بشینی همه زندگیت تباه میشه. میری تو صف اعدامیا. این اعدام چیز چندش ناکیه! مردم تصمیم میگیرن که تو دیگه نباشی! یعنی باهات دیگه حال نمیکنند! این خیابون کنار زندان پر از آدمه. خیلی پر تردد و شلوغ میباشه!

۶- از اینجایی که من نشستم، جاده معلومه. یعنی قدیما معلوم بود. خیلی تلاش کردم که یادم نره جاده کجا بود. من نمیدونم این کسی که به من گفت همینجا بشین تا من بیام، کجا رفته. خیلی وقته پیداش نیست.

٧- شانس آوردم صندلیم چوبیه. والا تو این هوا باید از چند جهت سرما رو تحمل میکردم. تو این فصل صبحای زود خیلی سرد میشه اینجا. یه چیزی میگم اما به کسی نگید. جریان سکوت صبحگاهی، از همین صندلی من شروع میشه! 

٨- رفتن بدون خداحافظی یکم دردناکه. یه حس دلهره داره توش.

٩- مدتی بود به این فکر میکردم که اگه پیرهن تنم نبود، بالهام میتونستن رشد کنند. اونوقت مجبور نمیشدم اینقدر اینجا بشینم. خب آخه تو هوای سردم که نمیتونم لخت بشم.

١٠- صبح زود سرده دیگه. اصلا قانونش همینه. از بچگی قلقلکی بودم. انگار دارم خالی میشم. من چقدر احمق بودم که فکر میکردم باید لباسامو در بیارم تا بالم رشد کنه. یه چیزی کشف کردم. وقتی خیلی سردت میشه، بعدش یوهو گرمت میشه. یه جورایی قلقلکم میاد. همیشه به صبحای زود فکر میکردم! یادتونه گفتم جریان سکوت از صندلی من شروع میشه؟ حالا منم با جریان سکوت پرواز میکنم. اینجوری میتونم هر جایی که ساکته حاضر باشم! هر وقت دوروبرت ساکت شد، بدون من اونجام و دارم تو جریان سکوت بهت نگاه میکنم. مخصوصا صبحای زود. فکر کنم اونروز بتونم عاشق بشم.....


 
comment نظرات ()
 
 
فیلمنامه
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸
 

هوا گرگ و میشه. قهرمان فیلم ما داره تو یه جاده باریک راه میره. همینجوری داره میره. هی میره و هی میره.... این سکانس کات نداره. آخه هنوز بقیه فیلم نامه رو خودمم نمیدونم. برای همین هنوز فعلا فقط همینو میگیریم! نور هم بره مهم نیست.


 
comment نظرات ()
 
 
سلام...
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸
 

سلام. این سلام فقط به معنی یک سلام است. نه بیشتر و نه کمتر. نه حاوی پیام دوستی است و نه نامه رسان علاقه ای آتشین. این یک سلام است. یک سلام مانند همه سلام ها. نه دروغ دارد و نه صداقت. اما بیش از هر چیز ریا دارد.

میگویم سلام. چون همه میگویند. چون حرفی برای گفتن ندارم. چون راه دیگری برای نفوذ به دژ مستحکم عادتهای تو ندارم. در بزرگی که راهم را سد کرده، شاید فقط با کلمه ای جادویی بتوان باز کرد امیدوار بودم که این لغت سحر آمیز همان "سلام" باشد.

سلام. یک سلام خشک. یک سلام پر از تصنع. سلامی به همراه لبخند. که لعنت بر لبخند. لبخند دروغگو. لبخندی که اگر نماینده شادی بود، خنده میشد و اگرنه، اصلا ظاهر نمیشد. می آید که بفریبد. تو را که هیچ غمگینت نمیخواهم و آزرده.

میگویم سلام. چون نمیتوانم بگویم آنچه را که درسر دارم. چون نمیتوانم احساسم را فریاد کنم. چون نمیتوانم بی مقدمه به آغوشت بکشم و چون وحشت زده ات نمیخواهم. میگویم سلام. چون خنده ها و حرکات غیر ارادی ام آغاز خوبی برای با هم بودن نیست.

درود بر آنکه این سلام را ساخت!


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت
نویسنده : احمد - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸
 

سلام بر این همه تاخیر! سلام به همه این غبارهایی که این صفحات رو پوشونده. سلام به خاطراتی که لابه لای سطر سطر این مطالب پنهان شده. سلام به غم مضحکی که تو نوشته هام نهفته هست. سلام به حیایی که این پستارو فرا گرفته. سلام به اون همه تقلایی که برای غیر مستقیم گفتن حرفام کردم.

سلام سلام سلام! اینجا کسی جواب سلامتو نمیده. اینجا خیلی وقته خالی از سکنه شده. خیلی وقته کسی رد نمیشه. البته قبلنا زیاد هم پر رونق نبود.

نمیدونم بعد از دو سال چی باعث شد بیام یه سری بزنم اینجا. نمیدونم اصلا چی دارم برای گفتن. شما وقتی یه وبلاگ داری، باید حرفای زیادی برای گفتن داشته باشی. حرفایی که ارزش خوندن داشته باشن. حرفایی زده نشده باشن. نمیدونم الان اون حرفارو دارم یا نه. نمیدونم میتونم بنویسمشون یا نه. اما الان سعی دارم هر چی میتونم بنویسم. حداقلش اینه که خودمو کشف میکنم. میخوام بفهمم دردم چیه. درد خاصی ندارم! اینو تازگیا کشف کردم! اما میخوام خودمو رمز گشایی کنم. این خودم که میگم، یه مقداریش برمیگرده به شخص خودم، یه مقداریشم مربوط به آدمیزاد و این حرفا هست.

داشتم مرام نامه ای رو که 2 سال پیش نوشتم رو میخوندم. جالب بود! گرچه حسم نسبت به اونموقع تغییراتی کرده. اما این باعث نمیشه بهش احترام نذارم. اضافه بر این باید بگم بعضی نکاتشو هنوز قبول دارم.

سعی میکنم قالب وبلاگ رو هم نم نم یه تغییراتی توش بدم! خداکنه بتونم همینجوری ادامه بدم. یعنی بتونم بنویسم. خیلی دوست دارم تو نوشتن چیره دست بشم. چون میخوام هر طور که شده این چیزایی که گاهی تو مغزم میچرخه رو داد بزنم. میخوام داد بزنم "آهای من اینجام! من دوای درد گرگای بیابونو پیدا کردم!!!"

 


 
comment نظرات ()
 
 
سیاهی و روشنی 2
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦
 
نمی دانم چگونه عده ای مستحق قرار گرفتن در ورطه تاریکی و عده ای شایسته زندگی در روشنی زیبایی هستند. انگار که بعضی محکوم هستند چیزهایی را تحمل کنند که خود مسسب آنها نبوده اند. و دیگران لذت چیزی را ببرند که حتی لحظه ای شایسته آن نگشته اند.کودکی که بار سنگین بیماری ارثی را حمل می کند، یا نقص عضوی دارد و یا از ناهنجاری هایی در جسم و روح خود رنج می برد، به چه جرمی محکوم شده تمسخر هم سن و سالانش و نگاههای سنگین و سرشار از دلسوزی یا تنفر اطرافیان خردمند را تحمل کند؟ بله این یک سوال قدیمی است و پاسخ هایی به قدمت خود سوال دارد. ولی هیچ کدام از اینها مرا راضی نمی کند. بلکه خود این جواب ها بر سنگینی سوال می افزایند و به آن بال و پر میدهند. البته باید به این نکته اشاره کرد که همه افرادی که در این دسته هستند را نمی توان ساکنین دنیای تاریکی خطاب کرد. ولی اینها استعداد زیادی برای زندگی در تاریکی دارند. می شود گفت در دنیایی که بعد از این دنیا و ورای آن قرار دارد، (و وجود آن کاملا مسلم است) این گونه مسائل ملاک قضاوت در مورد افراد نیست و اساسا به اعمال و کردار انسان ها اهمیت میدهند. خدا خود می گوید که از کسی بیشتر از آنکه به او داده طلب نمی کند. بله این زیباست و تجلی عدالت از دیدگاه ماست. ولی پس تکلیف این دنیا چه می شود؟ آیا به صرف اینکه در آن دنیا هر کسی با عدالت محض جزای خود را می گیرد، می توان این دسته از انسان ها را فراموش کرد؟ بله میتوان. ولی متاسفانه خود آنها نمی توانند بعد از شنیدن این خبر شادی آفرین، به کلی شرایط منحوس خود را به خوبی بقیه فراموش کنند. این درست است که زندگی حقیقی در آن دنیاست و این دنیا ملعبه ای بیش نیست. ولی اگر این دنیا اینقدر بی ارزش است، چگونه سرنوشت ابدی انسان ها در همین دنیای حقیر رقم می خورد؟ پس معادلات این دنیا مهم است. کسی که کودکی پر از رنجی را پشت سر گذاشته، هر چند که در بزرگسالی خوشبخت شود، باز اثر مخرب دوران طفولیت بر روح او باقی است. شاید دلایل دیگری در کار باشد. که در آینده به آن هم می پردازم. تا بعد!
 
comment نظرات ()